تبليغاتX
چهار فصل عشق
چهار فصل عشق
 

 ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او

همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او
 
منت صد جان بیار و بر سر ما نه به حکم

وز سر زلفش نشانی آر ما را زان او
 
گاه از چوگان زلفش حلقه‌ی مشکین ربای

گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او
 
خوش خوش اندر پیچ زلفش پیچ تا مشکین کنی

شرق تا غرب جهان از زلف مشک افشان او
 
نی خطا گفتم ادب نیست آنچه گفتم جهد کن

تا پریشانی نیاید زلف عنبرسان او
 
گر مرا دل زنده خواهی کرد جامی جانفزای

نوش کن بر یاد من از چشمه‌ی حیوان او
 
گر تو جان داری چه کن بر کن به دندان پشت دست

چون ببینی جانفزایی لب و دندان او
 
گو فلانی از میان جانت می‌گوید سلام

گو به جان تو فرو شد روز اول جان او
 
جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفت

درد او از حد بشد گر می‌کنی درمان او
 
چون رسی آنجا اجازت خواه اول بعد از آن

عرضه کن این قصه‌ی پر درد در دیوان او
 
چشم آنجا بر مگیر از پشت پای و گوش‌دار

ورنه حالی بر زمین دوزد تو را مژگان او
 
هرچه گوید یادگیر و یک به یک بر دل نویس

تا چنان کو گفت برسانی به من فرمان او
 
چند گریی ای فرید از عشق رویش همچو شمع

صبح را مژده رسان از پسته‌ی خندان او

(عطار نیشابوری)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط سعیده

 

 

 

پیش از چشمان تو، تاریخی نبود

در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشواره اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازه جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
*
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسله گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.

*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.

- نزار قبانی؛ ترجمة موسی بیدج


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط سعیده

 

این کتاب “عشق یعنی - LOVE IS” به صورت یادداشت های عاشقانه بین کیم کازالی و نامزدش روبرتو آغاز شد، و بعد از ازدواجشان هم ادامه پیدا کرد. به خاطر کمرویی کیم کاریکاتورهایی را که از خودشان دو تا می کشید به همراه نوشته های کوتاهی که زیر آنها می نوشت زیر بالش یا توی جیب روبرتو می گذاشت، روبرتو هم تمام آنها را نگه می داشت، کاریکاتور های کیم برای اولین بار در سال ۱۹۷۰ در لوس آنجلس تایمز مننشر شد و به سرعت قلب میلیون ها نفر را در سراسر جهان تسخیر کرد. این کتاب خیلی زود به یکی از پر طرفتارترین و مردمی ترین مجموعه های کاریکاتور در تمام کره زمین تبدیل شد، که به مرور در روزنامه های بیش از ۵۰ کشور دنیا منتشر می شد، این مجموعه به ۲۷ زبان ترجمه شده است. کتاب “عشق یعنی…” در هر سنی باشید نکات جذاب و خردمندانه ای را بیان می کند که نهایتا” روشن می کند چرا طرف مقابل ارزش تمام این زحمت ها و دردسر ها را دارد.

 

خود او در مورد این نوشته ها میگوید:

I began making little drawings for myself to express how I felt. . . . I would leave little notes under his pillow . . . . After we married, he showed me he'd kept them all

" من ساختن این نقاشی های کوچک را برای خودم و برای بیان احساساتم شروع کردم ، من این یادداشت کوتاه را در زیر بالش او قرار میدادم .. بعد از این که ازدواج کردیم او به من نشان داد که همه آنها را نگه داشته است ..."

عکس هایی از این کتاب:

 

یادم می آید زمان نوجوانی آلبومی داشتم که تمامی عکس هایی که از آدمسLOVE IS جمع کرده بودم را با علاقه و سلیقه ی خاصی در آن قرار میدادم... نمی دانم پس از مدتها چرا پیدایش نمی کنم... شاید در انباری بین خرت و پرت های قدیمی و کاغذ و دفتر های کهنه جا مانده باشد... چقدر دلم برایش تنگ شده... راستی چقدر به کیم کازالی غبطه می خورم که راهی ساده برای بیان عشق و علاقه اش پیدا کرد.. سرانجام کیم در سال ۱۹۹۷ به سرای باقی شتافت.. او بی شک طی زندگی اش خوشبخت زیسته بود چرا که با عشقی به سادگی قلبش نفس می کشید..

جملاتی را دارم که با سرآغاز "عشق یعنی" شروع می شود که خود نوشته ام ... امیدوارم فرصت نگارششان را در روزهای آینده بیابم.

تقدیم با عشق...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط سعیده

به امید خدای مهربان تصمیم دارم که از هفته ی آینده کارهای خوشنویسی ام  را که بیشترشان به شکل چلیپاست ، در وبلاگم  به نمایش بگذارم..امیدوارم از راهنمایی ها و نظراتتان بی بهره نمانم... این هم چند رباعی زیبا و دلنشین از دیوان شمس :.

 هر روز دلم در غم تو زارتر است * وز من دل بي رحم تو بيزارتر است

بگذاشتيم غم تو نگذاشت مرا * حقا كه غمت از تو وفادارتر است

 

دلتنگم و ديدار تو درمان منست * بي رنگ رخت زمانه زندان منست

بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني * آنچ از غم هجران تو بر جان منست

 

اي نور دل و ديده و جانم چوني * وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس * تو بي رخ زرد من ندانم چوني

 

افغان كردم بر او فغانم مي سوخت * خامش كرد چو خامشانم مي سوخت

از جمله كرانه ها برون كرد مرا * رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت

 

از جمله طمع بريدنم آسانست * الا ز كسي كه جان ما را جانست

از هر كه كسي برد براي تو برد * از تو كه برد دمي كرا امكان است

 

در عشق تو خون ز ديده پاليد بسي * جان در تن من ز غم بناليد بسي

آگاه نه اي ز حالم اي جان جهان * چرخم به بهانه تو ماليد بسي

 

من با تو چنين سوخته خرمن تا كي * وز ما تو چنين كشيده دامن تا كي

اين كار بكام دشمنانم تا چند * من در غم تو تو فارغ از من تا كي

 

يارب تو يكي يار جفا كارش ده * يك دلبر بدخوي جگر خوارش ده

تا بشناسد كه عاشقان در چه غمند * عشقش ده و شوقش ده و بسيارش ده

 

گر جمله برفتند نگارا تو مرو * اي مونس و غمگسار ما را تو مرو

پر ميكن و مي ده و همي خند چو قند * اي ساقي خوب عالم آرا تو مرو

 

عمري رخ يكدگر بديديم به چشم * امروز كه در هم نگريديم به چشم

احوال دل خويشتن از بيم رقيب * گفتيم به ابرو و شنيديم به چشم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط سعیده

هوای گرفته و گرم و دم کرده تهران و کسالت و غم و دلتنگی های گاه و بیگاه ، چه در میانه ی خواب و چه در اوج بیداری... دل بی قراری و انتظار... انتظار برای گشایش... برای رخ ندادن اتقاق های دیر و دور از ذهن.. انباشتگی فریادهای مانده در بیدادگاه زندگی.. برای اینکه کبوترانه صدایم کنی، صدایت کنم تا هوا دیگرگون شود... کمی باران ببارد و بشوید این همه غبار نشسته بر قلب ها را... جان را تازه کند و از رویشی دوباره بگوید... نوای نغمه ای ، پنچه ای بر زهی ، آینه های قاب گرفته ی دو پیکره ی پیچیده ، آرامشی آسمانی دهد این تشنگان دریا را... تا دانسته نپیچیم به دسته های تبر ، تا بدانیم و طعمه ی فریب های بی تاوان نسازیم خویشتن را... صبح ها وقتی از بستر برمی خیزیم از عطر عریان جانانه آغوش تازه کنیم و عشق را در ملکوت دو چشم ، دو دنیای وحشی خواب زده ببوییم و بوسه ی نیایش را به رستگاری دو دست ، دو پیچک عاشق  هدیه کنیم.. برای رخ ندادن آن اتفاق دیر و دور از عشق ...هوا گرفته اما نغمه ای ، نوایی یا مناجات یاری شاید که دلگشاید ...

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

                    همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

             مکش دریا به خون ،

                                   پروا کن ای دوست...

پ.ن: از قسمت پیوندهای روزانه( موسیقی/ استاد شجریان/ اشک مهتاب) گوش کنید.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط سعیده
Blog Skin